رد کردن پیوندها

سفرنامه امیر مهدی کیخا

«متن منتشر شده عینا مطابق سفرنامه ارسالی شرکت کنندگان است و شیردال مسئولیتی نسبت به محتوای آن ندارد.»

به نام خدا

صبح روز دوشنبه 19 شهریور 1403، به مقصد آزادشهر سوار اتوبوس شدم و بعد از 22 ساعت تو مسیر بودن، از آزادشهر یه تاکسی به روستای تنگراه گرفتم و بالأخره رسیدم به منطقه تنگراه و مهمانسرای اداره حفاظت محیط‌زیست پارک ملی گلستان. اولین کسی که به استقبالم اومد آقاسامان خراسانی بود، از بچه‌های کاردرست و پرانرژی تیم شیردال که هم‌صحبتی باهاشون خستگی رو از تنم به در می‌کرد. این سومین سالی بود که تو برنامه‌ی گاوبانگی شرکت می‌کردم و قرار بود ده روز توی این برنامه حضور داشته باشم!

وارد مهمانسرا شدم، وسایلم رو توی اتاق گذاشتم و یکم استراحت کردم. بیدار که شدم دیدم آقاسامان به همراه وحید نظریان، طاهر سعدی‌زاده و دوست هم‌سن‌وسالم ابوالفضل جغتایی نشستن پای سفره. صبحانه رو خوردیم و کلی با همدیگه معاشرت کردیم. بعد از صرف صبحانه با ابوالفضل رفتیم نزدیک مهمانسرا و یکم پرنده‌نگری کردیم که حسابی خوش گذشت. یه عقاب پرپا دیدیم که داشت بالای سرمون می‌چرخید و از دیدنش کلی ذوق کردیم. برگشتیم به مهمانسرا و چند ساعتی اونجا موندیم.

شب که شد، آقافرشاد اسکندری عزیز که مسئول برنامه‌ی گاوبانگی بودن، من و ابوالفضل رو به همراه مهندس کاوردوین و آقاوحید و آقاسامان به یکی از مناطق پارک ملی گلستان به نام «خاندوشان» فرستادن تا چادر گاوبانگی رو توی این منطقه برپا کنیم. شب داشتیم توی جنگل راه می‌رفتیم که یه جغد جنگلی تو فاصله‌ی نزدیک به مهمانسرا شروع به جیغ‌زدن کرد که توی اون تاریکی خیلی از صداش هیجان‌زده شدیم. توی جاده خاکی سوار ماشین آقای کاوردوین (از مسئولان پارک ملی گلستان) شدیم و به سمت خاندوشان حرکت کردیم و با کمک همدیگه چادر رو برپا کردیم و آتیش روشن کردیم. آقاسامان به همراه آقای کاوردوین برگشتن و من و ابوالفضل و وحیدآقا شب رو توی چادر به سر کردیم.

صبح که شد، سه نفری رفتیم یکم اطراف چادر قدم بزنیم و پرنده‌های جنگل رو ببینیم. تماشای گونه‌های جذابی مثل قرقاول، سینه‌سرخ اروپایی، مگس‌گیر سینه‌سرخ، دارکوب خالدار بزرگ، جیجاق اوراسیایی، سسک سرسیاه و چرخ‌ریسک پس‌سرسفید و عکس‌گرفتن ازشون لذت خالص بود.

بعد از دیدن پرنده‌ها، خوردن تمشک و البته جمع‌کردن یه کلکسیون از سیخ‌های تشی که روی زمین افتاده بود، برگشتیم به چادر و تا ظهر اونجا موندیم و از فضای جنگل لذت بردیم.

موقع تعویض شیفت، آقاطاهر و یکی از محیط‌بانان با ماشین اومدن تا به جای ما توی چادر باشن و ما هم پیاده مسیر برگشت به مهمانسرا رو در پیش گرفتیم.

یک ساعتی تو مسیر بودیم و وقتی رسیدیم به مهمانسرا، محسن کاظمی و چند نفر دیگه از بچه‌های برنامه گاوبانگی به جمعمون اضافه شدن. ناهار رو که خوردیم، آقافرشاد من رو به همراه آقامحسن و آقاوحید به یه منطقه‌ی دیگه‌ توی پارک به نام «داشخانه» فرستادن. ما هم پیاده یه مسیر طولانی رو از بغل جاده‌ی پارک ملی گلستان رفتیم تا به چادر برسیم. تو مسیر اتفاقات جالبی افتاد. اولش یه آقای جوونی رو دیدیم که لباسش رو درآورده بود و با تمام قدرتش داشت درخت‌های جنگل رو قطع می‌کرد! یکم باهاش صحبت کردیم تا ببینیم اهل کجاست و هدفش از این کار چیه. از مردم روستای تنگراه بود. توی یک پارک ملی حتی کندن یک برگ درخت یا جابه‌جا کردن یک تخته سنگ هم جرم محسوب میشه، و طبیعتاً کاری این آقا داشت انجام می‌داد هم تخلف به حساب می‌اومد. پس یکم ازش دور شدیم و به بچه‌ها زنگ زدیم تا ترتیب فرد خاطی رو بدن.

به مسیرمون ادامه دادیم و من تونستم برای اولین‌بار یه پرنده‌ی خاص که خیلی وقت بود دنبالش بودم رو ببینم: دارکوب سیاه. اندازه‌ش خیلی بزرگ بود، اندازه‌ی یه کلاغ. خیلی کیف کردم از دیدن پروازش توی جنگل. چون جنگل تاریک بود عکسش باب میلم نشد ولی ارزشش برای خودم خیلی بالاست.

مسیر رو ادامه دادیم و از دیدن علفزارهای کف جنگل و تنه‌های کهنسال افتاده روی زمین خیلی حظ بردیم. یه گراز بزرگ و زیبا هم توی مسیر جلومون دراومد، یه نگاهی بهمون انداخت و مسیرشو ادامه داد.

هوا تاریک شده بود که رسیدیم به چادر. آتیش رو روشن کردیم و به پشت کنارش نشستیم تا عرق کمرمون خشک بشه. چند دقیقه‌ای نگذشت که دیدیم یه صدای خش‌خشی داره از بین درختا میاد. رفتیم ببینیم صدای چیه که دیدیم یه خارپشت بانمک داره کف جنگل راه میره. نیم‌ساعتی ازش عکس و فیلم گرفتیم و اومدیم داخل چادر.

برای شام تون ماهی و کنسرو لوبیا رو قاطی کردیم و خوردیم. می‌خواستیم بخوابیم اما هوا خیلی گرم بود و پشه‌ها هم اذیت می‌کردن، اما به قدری خسته و کوفته بودیم که سریع خوابمون برد. وسط شب صدای بلند بانگ مرال‌ها سکوت جنگل رو می‌شکست. صبح که شد، آقامحسن و آقاوحید خواب بودن اما منی که حسابی برای دیدن حیوانات و پرنده‌ها ذوق داشتم، زود بیدار شدم و رفتم اطراف چادر تا دنبال پرنده بگردم. صبح پرباری بود و موفق شدم گونه‌های خاصی از پرنده‌ها مثل دارخزک، الیکایی، چرخ‌ریسک سرآبی و کمرکلی جنگلی رو ببینم و عکس‌های خوبی ازشون ثبت کنم.

وقتی بچه‌ها بیدار شدن، کوله‌مون رو بستیم و برگشتیم. تو مسیر هم دوباره دارکوب سیاهی که من عاشق بودم رو دیدیم. آقامحسن و آقاوحید چون چشم‌هاشون به جنگل عادت داشت تونستن پنج شیش‌تا مرال ببینن اما من فقط تونستم یدونه مرال ماده رو ببینم که خیلی بهم حال داد.

از جاده پارک ملی گلستان رد شدیم و رسیدیم به مهمانسرای اداره، و باز هم تعداد بیشتری از دوستانی که سال‌های پیش توی همین گاوبانگی باهاشون آشنا شده بودم به جمع بچه‌ها اضافه شده بودن. وقتی عکس دارخزک رو به چند نفر از دوستان پرنده‌نگر نشون دادم کلی ذوق کردن. صبحانه رو با همدیگه خوردیم و گرم صحبت و شوخی شدیم. توی فضای صمیمی مهمانسرا انگار اون ساعت‌ها جزء عمر آدم حساب نمی‌شد. با بچه‌ها وقت می‌گذروندم و گاهی هم با ابوالفضل می‌رفتم تو فضای بیرون مهمانسرا و پرنده می‌دیدم. بعدازظهرش یه جفت پری‌شاهرخ خوشگل دیدیم که داشتن بین شاخه‌های درختان اینور و اونور می‌پریدن.

هوا تاریک شد و تو تاریکی شب یکی از عکاسان باتجربه‌ی حیات‌وحش ایران، آقای محمد سلامی، به جمعمون پیوستن. کنارشون نشستیم و درباره‌ی اوضاع و احوال محیط‌زیست و حیات‌وحش کشور باهاشون صحبت کردیم. ایشون هم که سنی ازشون گذشته بود، من و ابوالفضل که نوجوونای جمع بودیم رو نصیحت کردن و گفتن که خیلی خوبه که شماها از این سن فعالیت تو این حوزه رو شروع کردین و برامون کلی آرزوی موفقیت کردن. آخرشم به هرکدوممون یه عینک دودی مخصوص خودشون رو هدیه دادن که خیلی برامون ارزشمند بود. ساعات آخر شب رو هم به گشتن دنبال جغد جنگلی که دوباره صدای جیغش رو شنیده بودیم گذروندیم که البته عملیاتمون ناموفق بود ولی خوش گذشت.

صبح روز بعد با آقای سلطانی و خانم صالحی عزیز که یک زوج داوطلب برنامه‌ی گاوبانگی از مشهد بودن راه افتادیم به سمت منطقه‌ی «قزل‌آیقر» پارک ملی گلستان تا به مدت سه روز اونجا بمونیم. هوا به‌ شدت ابری بود و باید زودتر خودمونو می‌رسوندیم تا توی بارون گیر نکنیم. توی مسیر یه مقدار مواد غذایی خریدیم و رسیدیم به پاسگاه محیط‌بانی «میرزابایلو» که توی حوزه استحفاظی استان خراسان شمالی قرار داشت. آقای جعفر پناه‌پور (عکاس حیات‌وحش) و مهندس عیدوزایی (از محیط‌بانان پارک) توی پاسگاه بودن که از تجدید دیدار باهاشون بعد از حدود دو سال خیلی خوشحال شدیم و انرژی گرفتیم. آقای سلامی هم داخل پاسگاه حضور داشتن. آقاجعفر زحمت کشید و یه املت هم ما رو مهمون کرد که دور هم زدیم بر بدن. بعدش من و ابوالفضل با آقای عیدوزایی سوار ماشین سازمان شدیم از پاسگاه راه افتادیم به سمت قزل‌آیقر و زوج مشهدی هم با ماشین خودشون دنبالمون اومدن. این منطقه‌ توی ارتفاعات پارک ملی گلستان قرار داره و برای رسیدن بهش باید اول دشت میرزابایلو و بعد منطقه‌ی آلمه رو پشت سر بگذاریم تا بهش برسیم. این مسیر یکی از رویایی‌ترین و شگفت‌انگیزترین مسیرهاییه که تو زندگیم تجربه کردم و می‌شناسم.

منطقه‌ی آلمه مملو از گله‌های بزرگ قوچ‌ومیش بود که چشم تیز کردن و پیدا کردنشون لابه‌لای صخره‌ها لذت خاصی داشت. وقتی داشتیم قوچ‌ومیش‌ها رو نگاه می‌کردیم یهو یه خرگوش از جلوی لاستیک ماشینمون پرید و در رفت.

به آخرای مسیر که رسیدیم بارون و رعد و برق شدیدی گرفت و باید خودمونو سریع می‌رسوندیم به اتاقک محیط‌بانی قزل‌آیقر. ترکیب ابر و بارون و تپه‌ماهورهای بزرگ و وسیع، صحنه‌ی بی‌نظیری رو به وجود آورده بود که واقعاً در وصف نمی‌گنجید. خداروشکر ماشین ما و آقای سلطانی تو گل گیر نکرد و تونستیم به مقصد برسیم. هفت هشت‌تا پسر جوون که قبل از ما داخل منطقه بودن، لباس‌های اتاقک رو ترک کردن، پانچوهاشون رو پوشیدن و به سرعت سوار ماشین آقای عیدوزایی شدن و برگشتن. من و ابوالفضل و آقای سلطانی و خانمشون سریع پناه بردیم به داخل اتاقک.

قزل‌آیقر یه منطقه‌ی تپه‌ماهوری هست که در مرز بین جنگل و دشت قرار داره و در اصطلاح زیست‌شناسی بهش اکوتون (ecotone) میگن. برای همین تراکم جنگل‌هاش به نسبت جنگل هیرکانی کمتره و از این جهت امکان مشاهده‌ی حیات‌وحش در این منطقه راحت‌تره.

بارون که بند اومد، دو نفر محیط‌بان (آقایان موسی شیردل و احمد حسینی) که داخل جنگل بودن بخاطر نجات از بارون مجبور شده بودن اسب‌هاشون رو توی جنگل ببندن و بیان پیش ما. و جمع چهار نفره‌مون شد شیش‌نفر!

بعدازظهر که هوا کم‌کم داشت صاف می‌شد، آقای حسینی نشسته بود روی سکو و داشت جنگل رو دوربین می‌کشید که یهو بهم گفت: دوربینتو بده اینجا. دوربینمو که بهش دادم، یکم داخل مانیتورش گشت و تونست از یه مرال نر داخل جنگل فیلم بگیره. اما فاصله خیلی دور بود و من و ابوالفضل تصمیم گرفتیم بریم و بهش نزدیک‌تر بشیم.

نزدیک اتاقک محیط‌بانی یه گودی هست که قبلاً چشمه بوده و الان داخلش پر از گل شده، و حیوونا برای خنک‌کردن خودشون میان اونجا گل‌بازی می‌کنن. من و ابوالفضل هم رفتیم تو ارتفاع بالای اون گودی نشستیم و یکم منتظر موندیم تا اینکه دیدیم یه مرال ماده داره دوون‌ دوون از جنگل میاد بیرون. و من تونستم یه فیلم خوب ازش بگیرم اما چون آمادگیشو نداشتم اون فیلمی که می‌خواستم نشد. یکم دیگه صبر کردیم تا اینکه خاص‌ترین صحنه‌ی سفر گاوبانگیم رقم خورد. بعد از اون مرال ماده، یه مرال نر فوق‌العاده زیبا و تنومند از جنگل اومد بیرون و چون این‌دفعه دیگه آماده بودم، با دوربینم یه فیلم خیلی قشنگ ازش گرفتم. اون لحظه انگار دنیا رو بهم داده بودن. هنوزم وقتی اون فیلم رو می‌بینم با تموم وجودم ازش لذت می‌برم. تجربه‌ی بی‌نظیر و جذابی بود برام.

برشی از فیلم

هوا تاریک شد و من و ابوالفضل برگشتیم به اتاقک. اوقاتمون رو به گپ‌وگفت با همدیگه گذروندیم تا اینکه موقع خواب شد. خانم و آقای سلطانی توی ماشینشون خوابیدن چون می‌گفتن زیاد سفر رفتیم و به این چیزا عادت داریم. بقیه‌مون هم رفتیم داخل اتاقک و قبل از خواب حسابی شوخی کردیم و خندیدیم.

صبح روز بعد، من و ابوالفضل و آقای سلطانی زودتر از همه بیدار شدیم و رفتیم برای مشاهده‌ی حیات‌وحش. دوباره توی همون گودی مذکور، از یه مرال ماده و گوساله‌ی زیباش در حال چریدن فیلم گرفتیم و غیر از اونا دیگه حیوون خاصی ندیدیم. البته صدای نعره‌ی مرال‌های نر از همه طرف می‌اومد. پرنده‌هلی زیادی هم دیدیم، دسته‌های سهره طلایی و سهره جنگلی که در حال پرواز توی منطقه بودن به علاوه‌ی سارگپه استپی و کبوتر جنگلی و جیجاق اوراسیایی و… .

برگشتیم به اتاقک و یکم استراحت کردیم. موقع ناهار آقای شیردل دست‌به‌کار شد و شروع کرد به دم‌کردن برنج و جوشوندن تون ماهی و تون مرغ. و در همین حین از تجربیاتشون توی شغل سخت محیط‌بانی و صحنه‌هایی که توی طبیعت باهاشون مواجه شده بود برامون گفت. مثلاً اینکه دوبار توی زندگیش مورد حمله‌ی خرس قرار گرفته اما جون سالم به در برده بود!

غذا آماده شد، نشستیم پای سفره و با لذت ناهار رو خوردیم چون خیلی گرسنه بودیم. بعد از ناهار، نشسته بودیم روی زیرانداز و داشتیم استراحت می‌کردیم که یه دال (کرکس) سیاه اومد بالای سرمون و شروع به چرخیدن کرد. من و ابوالفضل سریع دویدیم داخل اتاقک و دوربینامونو برداشتیم و ازش عکس گرفتیم. با اینکه غیرمنتظره بود اما عکسش خیلی عالی شد.

کمی بعد آقای هادی کهنه‌ای (از همیاران محیط‌بانان) با موتورش اومد و یه چند دقیقه‌ای باهامون صحبت کرد و برگشت به منطقه‌ی آلمه. حدود یک ساعتی گذشت و من و ابوالفضل رفتیم یه جای دورتر از اتاقک تا ببینیم چی به تورمون می‌خوره. از بین علفزارهای بلند رد شدیم و پشت درخت‌ها با سکوت کامل مخفی شدیم و شروع به دوربین‌کشی کردیم. یه گله‌ی بزرگ قوچ داشتن روی تپه‌ی روبه‌روییمون می‌چریدن، چندتا مرال توی چندتا ناحیه داشتن زیر درخت استراحت می‌کردن، سارگپه داشت روی جنگل پرواز می‌کرد و صدا می‌داد و… . همه‌ی اینها به علاوه‌ی رقص ابرها بین جنگل و تپه، صحنه‌ای وصف‌ناپذیر به وجود آورده بود که نمی‌گذاشت دست از تماشا بکشیم و اونجا رو ترک کنیم. اما باد و بارون دوباره شدت گرفت و مجبور شدیم سریعاً بگردیم به اتاقک. هوا وحشتناک سرد بود ولی شوخی و مسخره‌بازی ما دوتا باعث می‌شد سرما از یادمون بره. تو مسیر یخورده هیزم هم برای اتاقک جمع کردیم.

وقتی برگشتیم متوجه شدیم آقای شیردل و حسینی به همراه دو نفر از همیاران محیط‌بان برگشتن به جنگل تا حفاظت رو ادامه بدن. حالا فقط ما چهار نفر توی اتاقک مونده بودیم.

شب شد. چهار نفری نشسته بودیم داخل اتاقک و درباره‌ی موضوعات مختلف با همدیگه صحبت می‌کردیم. آقای سلطانی و خانم صالحی از خاطرات سفرشون به کشورهای خارجی از جمله کنیا، تانزانیا، ترکیه، امارات، چین و… برامون گفتن. گاهی من و ابوالفضل که کم‌سن‌وسال بودیم رو نصیحت می‌کردن و ما هم ازشون سؤالاتی درباره‌ی آینده و زندگی و از این دست موضوعات می‌پرسیدیم. یه شام مختصری هم از ترکیب من‌درآوردی بیسکوئیت شکلاتی و ماست باهم خوردیم و دوباره زوجی که همراهمون بودن رفتن داخل ماشین و من و ابوالفضل داخل اتاقک خوابیدیم.

حدود دو ساعتی از خوابمون گذشته بود که دیدیم دارن در اتاقک در می‌زنن. در رو باز کردیم و دیدیم آقای دکتر خیرآبادی و دو نفر دیگه از مسئولان پارک ملی گلستان که فامیلشون رو فراموش کردم، اومده بودن بهمون سر بزنن. اولش رفتیم بیرون اتاقک تا صدای بانگ مرال‌ها توی شب رو بشنویم. یک نفر از این عزیزان با نصف بطری نوشابه صدای بانگ رو درآورد تا مرال‌ها به این صدا جواب بدن. بعد از اینکه حسابی صدای مرال‌ها رو شنیدیم، اومدیم داخل اتاقک و با همدیگه معاشرت کردیم. بعد از اون هم با این سه عزیز خداحافظی کردیم و تشریف بردن پاسگاه میرزابایلو. و ما هم دوباره برگشتیم توی رخت‌خوابمون.

صبح روز آخر هم من و ابوالفضل زودتر از بقیه بیدار شدیم و رفتیم همون منطقه‌ای که یکم دور از اتاقک بود. توی مسیر که داشتیم می‌رفتیم، یه قرقاول ماده تو فاصله‌ی نزدیک بهمون نشست روی زمین و به سرعت رفت داخل علفزار. در سکوت مطلق به مسیرمون ادامه دادیم تا رسیدیم به همون جای قبلی. و تنها در عرض یک ساعت تونستیم تعداد زیادی گراز و قوچ‌ومیش، هفت‌تا مرال ماده، سه‌تا مرال نر و یدونه خرس ببینیم! اینکه ما دوتا نوجوون با تجربه‌ی کمی که داشتیم تونستیم همچین تعدادی رو مشاهده و تصویربرداری کنیم یه حس غرورآمیزی برام داشت. خوشحال و خندان داشتیم برمی‌گشتیم و توی مسیر هم سه‌تا گراز تو فاصله‌ی نزدیک جلومون دراومدن! ازشون عکس گرفتیم و برگشتیم به اتاقک.

منطقه توی مه غلیظی فرو رفته بود و باید منتظر می‌موندیم تو هوا یکم صاف‌تر بشه و برگردیم به پاسگاه میرزابایلو. برای صبحانه دوتا نودل ریختیم تو آب جوش و خوردیم. به محض اینکه آفتاب از پشت ابرها خودشون نشون داد، سوار ماشین شدیم و با سرعت هرچه تمام مسیر پاسگاه رو در پیش گرفتیم.

همون اول مسیر هم آقای سلامی رو دیدیم که داشت می‌رفت به جای ما توی اتاقک قزل‌آیقر بمونه. سلامی کردیم و صحبتی و به مسیرمون ادامه دادیم. مسیر منطقه آلمه طبق معمول پر از گله‌های قوچ‌ومیش بود که تو فاصله‌ی نزدیک جاده می‌چریدن و هیچ ترسی از ماشین‌های عبوری نداشتن، من و ابوالفضل هم یه عالمه عکس ازشون گرفتیم.

رسیدیم به دشت میرزابایلو و یه آهو رو با دوتا بره‌ش در حال دویدن دیدیم. ماشینو نگه داشتیم تا بهتر ببینیمشون. آهوی مادر نشست و بره‌هاش کنارش ایستاده بودن. منم به هر ستمی بود دوربینمو از پنجره‌ی ماشین به سمت عقب خم کردم و عکسشونو ثبت کردم.

رسیدیم به پاسگاه میرزابایلو و تعداد زیادی از مسئولان و محیط‌بانان پارک اونجا بودن. سلام علیکی کردیم و وارد پاسگاه شدیم. چند نفر از دوستان هم داخل بودن. یکم که گذشت، خانم و آقای سلطانی از من و ابوالفضل خداحافظی کردن و برگشتن به مشهد. من و ابوالفضل موندیم تا با آقای خیرآبادی و دو نفری که همراهشون بودن برگردیم. تا موقع رفتن یکم تو محوطه‌ی پاسگاه پرنده‌نگری کردیم. و کلی پرنده‌های جذاب مثل حواصیل ارغوانی، دال معمولی، لیل اوراسیایی، دلیجه کوچک، سهره سبز، سهره خاکی، مگس‌گیر خالدار و… دیدیم. بعد از حدود دو ساعت، با همه‌ی عزیزانی که توی پاسگاه بودن خداحافظی کردیم و برگشتیم به سمت مهمانسرا.

به مهمانسرا که رسیدیم، خیلی شلوغ شده بود. چون موقع تعویض شیفت بود و داوطلبانی که تازه اومده بودن و اونایی که می‌خواستن برگردن، همشون توی مهمانسرا جمع شده بودن. به همه سلام کردم و کوله و چمدونم رو داخل اتاق مردها گذاشتم. وسایل برقیم رو شارژ کردم، دوش گرفتم و یکم استراحت کردم. تا بعدازظهر توی مهمانسرا موندیم و بلافاصله به همراه یکی از جوانان دانشجویی که از قضا ایشون هم از مشهد اومده بود و همشهری ابوالفضل بود، دوباره به منطقه‌ی خاندوشان اعزام شدیم. امیر چایچی که از بچه‌های راه‌بلد و حرفه‌ای تیم شیردال بود، ما سه نفر و یه گروه دیگه رو به سمت مناطقی که باید می‌رفتن راهنمایی کرد. من و ابوالفضل هم چون از قبل مسیر رو پیاده برگشته بودیم و بلد بودیم، مسیر رودخونه‌ی بغل مهمانسرا رو همراه امیرآقا رفتیم و بعدش خودمون و اون جوون دانشجو که اسمش محمدعطا رسولی بود، پیاده به سمت چادر خاندوشان رفتیم. بعدازظهر بارون اومده بود و مسیر جاده خاکی هم پر از گل بود. خودمونو رسوندیم به چادر، وسایلمون رو چیدیم، یه چیزی خوردیم و شب رو با صدای بارون و بانگ‌های ممتد مرال‌ها صبح کردیم.

صبح زود راه افتادیم توی منطقه تا یکم پرنده ببینیم، چون ما سه‌تا جوون بی‌تجربه که نمی‌تونستیم وسط اون جنگل انبوه، بدون اینکه آرامش مرال‌ها رو به هم بزنیم، دنبالشون بگردیم و پیداشون کنیم! پیاده رفتیم تا کانکس محیط‌بانی «جمشیدآباد» که تو فاصله‌ی پونصد متریمون بود. زمین‌های کشاورزی که توی مسیر بود هم پر از قرقاول‌هایی بود که با احساس حضور ما بلافاصله پرواز می‌کردن. آسمون آبی هم با ابرهای قشنگش توی اون فضا دلبری می‌کرد. تا کانکس رفتیم، چندتا عکس از خودمون گرفتیم و برگشتیم به چادر. توی مسیر هم کلی تمشک و کندس چیدیم و خوردیم.

وقتی رسیدیم به چادر، با یه مشکل بزرگ مواجه بودیم. گرسنه‌مون بود و چندتا کنسرو داشتیم اما هیچکدوممون بلد نبودیم آتیش روشن کنیم! خنده‌داره نه؟ به روش‌های مختلف سعی در روشن‌کردن آتیش داشتیم ولی خب هیچکدومشون جواب نداد. هیچی دیگه تا بعدازظهرش گرسنه موندیم تا اینکه آقاطاهر سعدی‌زاده به همراه دو نفر از محیط‌بانان اومدن بهمون سر زدن و ما ازشون درخواست کردیم که برامون آتیش روشن کنن، و اون عزیزان هم لطف کردن و این کار رو برامون انجام دادن. یه پلاستیک هم روی چادرمون کشیدن تا خیس نشه چون شبش قرار بود بارون بیاد. ما هم ازشون تشکر و خداحافظی کردیم و رفتن که به بقیه چادرها سر بزنن.

کنسروها رو گذاشتیم کنار آتیش تا گرم بشه و کنار هم خوردیم. شب که شد، صدای سه‌تا جغد جنگلی از بالای چادرمون بلند شد. وقتی که پرواز می‌کردن، ما روشون چراغ‌قوه مینداختیم و به وضوح می‌تونستیم ببینیمشون. گاهاً صداشون رو هم با موبایل ضبط می‌کردیم. خیلی لذت‌بخش و باحال بود. دو نفر از همیاران محیط‌بان اون منطقه هم در همون حین با موتور اومدن بهمون سر زدن و صدای هوهوی جغدها رو باهم شنیدیم. بعد هم باهاشون خداحافظی کردیم و برگشتن.

صبح روز دوم توی خاندوشان، من زودتر از بچه‌ها بیدار شدم و دوربینمو برداشتم تا برم یه دوری توی منطقه بزنم. همون اول مسیر یه دارکوب سبز پرسروصدا از بالای سرم رد شد. کمی بعد هم یه کوکوی معمولی نشست روی نوک شاخه‌ی درخت و یه عکس خیلی خوشگل بهم داد.

می‌خواستم برگردم که دیدم آقاطاهر بیل به دست داره از دور میاد سمتم. به طرفش برگشتم و بهش سلام کردم. همون لحظه‌ دوتا همیاری که دیشب به چادرمون سر زده بودن هم با موتورشون اومدن پیش من و آقاطاهر. به اونها هم یه سلامی دادیم و با آقاطاهر برگشتیم به چادر. یکی از ویژگی‌های آقاطاهر که من خیلی باهاش کیف می‌کنم اینه که با اینکه هرکدوم از گونه‌های حیات‌وحش رو صدها بار توی زندگیش دیده، اما هر دفعه با ذوق و شوق ازشون تعریف می‌کنه و بهشون عشق می‌ورزه. این بار هم با شور و هیجان داشت از مرال نری که سر صبح به همراه حرمسراش نزدیک کانکس جمشیدآباد دیده و فیلم‌برداری کرده بود تعریف می‌کرد.

باهم صحبت می‌کردیم تا رسیدیم به چادر و عطا که صدای ما رو شنیده بود، از خواب بیدار شد و اومد بیرون چادر. آقاطاهر با بیلی که توی دستش داشت یه مقدار خاک از اطراف چادر کند و ریخت بغل چادر و بهمون گفت که باید دورتادور چادر رو با خاک بپوشونید تا آب بارون به داخل چادر نفوذ نکنه. یکم دیگه باهم حرف زدیم و با ایشون خداحافظی کردیم. بعدش من و عطا نوبتی بیل رو می‌گرفتیم دستمون و بغل چادر خاک می‌ریختیم تا بالأخره کار دراومد. یکم بعدتر ابوالفضل بیدار شد و یه کنسروی دور هم زدیم و من و عطا رفتیم به جاش خوابیدیم. درواقع داشتیم شیفتی نگهبانی می‌‌دادیم. لازم به ذکره که عطا مسئول روشن نگه‌داشتن آتیش بود چون اگه آتیش خاموش می‌شد خبری از غذا هم نبود. خلاصه تا شب یجوری به چرخ‌زدن توی منطقه و شوخی و خنده گذروندیم که یهو بارون شدیدی گرفت و دیگه نمی‌تونستیم جایی غیر از داخل چادر باشیم. با اینکه هوا خیلی سرد بود اما آخر شب از خستگی زیاد توی چادر خوابمون برد.

صبح آخرین روز از سفر گاوبانگی من هم به این صورت بود که از خواب بلند شدم و بقیه رو هم بیدار کردم و سریع وسایلمون رو جمع کردیم و راه افتادیم تا قبل از بارون به مهمانسرا برسیم. البته به آخرای مسیر که رسیدیم بارون شروع به باریدن کرد. فضای جنگل برای قورباغه‌ها مثل بهشت شده بود و هرجا که قدم می‌گذاشتیم از جلوی پامون می‌پریدن. یه نکته‌‌ای که خیلی برام جالب بود هم این بود که پرنده‌های جنگل وسط اون بارون که پر و بالشونو خیس می‌کرد داشتن آواز می‌خوندن! به هر مشقتی بود مهمانسرا رو پیدا کردیم و وارد شدیم. محسن کاظمی با هودی معروفش دم در وایساده بود و بقیه بچه‌ها هم یکی یکی رخ نشون دادن.

رفتیم توی اتاق و کوله‌هامون رو گذاشتیم روی زمین. با رفقا گرم صحبت شدیم و عکس و فیلم‌هایی که گرفته بودیم رو به هم نشون می‌دادیم که سفره‌ی عریض و طویل صبحانه پهن شد و همه دورش نشستیم. بعد از صبحانه، یه استراحت کوچیکی کردیم و کم‌کم موعد برگشت از سفر فرا رسید. ابوالفضل می‌خواست دو سه روز بیشتر بمونه اما من و عطا وسایلمون رو جمع کردیم و دونه دونه با بچه‌هایی که داخل مهمانسرا بودن خداحافظی کردیم و به سمت خروجی مهمانسرا حرکت کردیم. داخل محوطه با بچه‌ها وداع کردیم و عکس یادگاری گرفتیم و قول دادیم که سال‌های بعد هم مثل سنت هرساله این موقع از سال رو توی برنامه‌ی گاوبانگی درخدمت دوستان هستیم. واقعاً دلم نمی‌خواست اون جمع صمیمی رو ترک کنم اما خب بالأخره هر سفری یه پایانی داره. سفر گاوبانگی ما هم با حرکت من و عطا به سمت ایست بازرسی و سوار تاکسی شدن به پایان رسید…

امیدوارم سال بعد هم دوباره بتونم توی این برنامه شرکت کنم و یه نقش خیلی کوچیک در حفاظت از این گنجینه‌های ملی کشور داشته باشم.

این وب‌سایت از کوکی‌ها برای بهبود تجربه وب شما استفاده می‌کند.