رد کردن پیوندها

سفرنامه مرجان آریایی نژاد

«متن منتشر شده عینا مطابق سفرنامه ارسالی شرکت کنندگان است و شیردال مسئولیتی نسبت به محتوای آن ندارد.»

سمفونی مستانه

سفر ابتدا شما را به سکوت باز می دارد و سپس از شما یک قصه گو می سازد” (ابن بطوطه)

چندین سال بود که دوست داشتم در برنامه های داوطلبانه گاو بانگی شرکت کنم ولی جور نمی شد .وقتی سفر برای حیات وحش * چند برنامه در مناطق مختلف گذاشت ، هزار جریب را انتخاب کردم و سریع ثبت نام کردم . ما دو هفته بود منتظر شروع این سفر بودیم ولی هر بارکه به تاریخ تعیین شده ، نزدیک می شدیم ، مرتضی اسلامی با سعید(همسرم) تماس می گرفت و می گفت: “هوا خرابه و نمی تونیم گشت ها رو اجرا کنیم “.  کاملا حق داشت ، چون اگر هوا بارانی و بد میشد شانس دیدن مرال ها به صفرمیرسید. بالاخره روزی که گفت چهارده تا شانزده مهرماه هوا عالیه ، ما آماده ی آماده بودیم . کوله ها را بستیم ، از تهران فرار کردیم و راهی جاده شدیم . محل قرار ما روستای سرخ گریوه بود . تصمیم گرفته بودیم  یک روز زودتراز مسیر فیروزکوه که طولانی تر بود برویم ،تا در بین راه  سایت باستانی گوهر تپه (بهشهر ، رستمکلا) را هم ببینیم .

این تپه دست ساختۀ نیاکان ماست ! یعنی درطول شش هزار سال از دوران پیش از تاریخ تا عصرِآهن (سه هزار و پانصد سال پیش) ساکنین با از بین رفتن لایه های پایین قبلی به مکان های بالاتر آمده اند ! باورم نمی شود که ۲۳۰ اسکلت انسان و حیوان در اینجا پیدا شده ، از جمله پیکرۀ گاوی که با آیین خاصی دفن شده ومی شود فهمید که این مردم به آیین مهر( میتراییسم ) باور داشته اند.

مسیر رفت به سرخ گریوه
سایت موزه باستان شناسی گوهر تپه

*مجموعه گردشگری (trip4wildlife) با رویکرد حفاظتی، به مدیریت مرتضی اسلامی

بعد از دیدن گوهر تپه ی شگفت انگیز ، شب را در گرجی محله (روستایی در بهشهر ) ماندیم و فردایش با خیالی آسوده به سمت روستای سرخ گریوه راه افتادیم . جنگل زیبای گلوگاه را که رد کردیم به روستایی به نام سفید چاه رسیدیم که بخاطر گورستان قدیمی و عجیبش معروف است . این گورستان سنگ قبرهایی با قدمت هزار و دویست ساله وبه شکل محراب دارد و شکل هایی جالب ،بسته به شغل و موقعیت متوفی روی سنگ قبرها حک شده است ! انگار که هر سنگ ، داستانی از اعماق تاریخ دارد .

سنگ قبرهای رازآلود سفید چاه

با خودم فکر می کنم آنقدر که گیلان را گشته ایم مازندران را ندیده ایم ! مخصوصا این وسط ، میان سمنان و گلستان و مازندران که به آن می گویند هزارجریب . منطقه وسیعی از مناطق کوهستانی که از شرق به گرگان ، از غرب به سواد کوه ، از شمال به قائم شهر ، و از جنوب به سمنان و دامغان محدود می شود .

نقشه تاریخی هزار جریب که در آن نام سرخ گریوه (سرخ گریه) آمده که به معنای تپه یا کوه سرخ است ! گری در زبان محلی به معنای کوه است.

حدود ساعت یک رسیدیم سرخ گریوه . گروه مسافرها هم تقریبا همزمان با ما رسیده بودند . اقامتگاه “میا “در حقیقت خانه پدریِ آرش طهماسبی میزبان ما و راهنمای گشت هاست . توی حیاط دور یه میز بزرگ نشستیم تا قبل ازاینکه ناهار بخوریم بیشتر با بقیۀ گروه آشنا شویم .

اقامتگاه میا (میا در زبان مازنی یعنی ابر یا بهار)

سارا جوان ترین عضو گروه، یک دختر بیست و چند ساله پر انرژی که پارسال با خانواده اش گاو بانگی را آمده و آنقدرعلاقمند میشود که تصمیم می گیرد امسال خودش به تنهایی این سفررا تجربه کند .علیرضا از سیرجان آمده و منصوره که یک تسهیلگر کودک و عاشق خزندگان است ، از بیرجند . آزاده یک طبیعت گرد حرفه ایست و مثل ما علاقمند به کوهنوردی . محمد از شهمیرزاد آمده ودر بیشتر برنامه های گاوبانگی درطی دوسه سال اخیر شرکت داشته واطلاعات جالبی دارد. نوبت به من که میرسد میگویم : “ما در پارک روبروی خونه مون یه گوزن داریم که بهش میگیم شاخی ! یکی می گوید :” آره ما هم تو خونمون یه ببر داریم که بهش میگیم ببری” ! و همین باعث کلی شوخی و خنده و صمیمیت بچه ها می شود. .عکسهای مرال نری که بی دلیل در پارک روبروی خانه مان زندانیست را نشان بچه ها میدهم و میگویم کاش میشد با خودم بیارمش اینجا و در جنگل آزادش کنم .

شاخی ، اسیر در بوستان سمن ها *

 تا ناهار آماده بشود احساس می کنیم دوستان صد ساله ایم و خیلی زود صحبت از تجربیات و خاطراتِ سفر های گذشته همه‌ی ما را به هم پیوند می دهد و این شاید از خصوصیات کسانیست که زیاد سفر می کنند . مرتضی برایمان می گوید مرال یا همان گوزن قرمزِ هیرکانی یکی از شرقی ترین گونه های گوزن قرمز است . طول عمر مرال بین سیزده تا پانزده و حداکثر بیست سال است . مرال نر دارای شاخ و ماده فاقد آن است . تغذیه آنان از علف ها، میوه ها ، قارچ ها و سرشاخه درختان است . مرال ها شبگرد هستند ، برای همین گشت های ما عصرها قبل از غروب و صبح ها قبل از طلوع آفتاب خواهد بود.

*بوستان سمن ها ، تهران ، دریاچه چیتگر

امید شریفی ، سرآشپزِ میا ناهار را روی میز می چیند ، یک سینی بزرگ سبزی پلو ، رویش ته دیگ ، و دورش قزل های سرخ شده با سس مخصوصِ امید خان . خیلی سریع می فهمیم که سطح کیفیت غذا اینجا سه هیچ جلوتر از خیالاتمان است .

سبزی پلوماهی دستپخت امید

امید خان مهارت عجیب دیگری هم دارد : شما اینجا اصلا لازم نیست خودتان خبرها را دنبال کنید،  چون او خلاصۀ اخبار روز ایران و جهان را با تفسیر اختصاصی خودش در پنج دقیقه می گذارد کف دستتان . بعد از ناهار میرویم داخل ساختمان تا وسایلمان را جابجا وتا شروع گشتِ عصر کمی هم استراحت کنیم .

 در یکی از اتاق ها عکس هایی از جوانی های آرش طهماسبی را روی دیوار میبینم .آرش آنطور که در معرفی خودش به ما گفت قبلا شکارچی بوده . در یکی از عکس ها ، با ژستی نه چندان پیروزمندانه نشسته ، تکیه داده به تفنگی که روی زمین گذاشته ، شاخ بزرگ یک قوچ  را توی دستش گرفته است. هر دو دارند مستقیم به دوربین نگاه میکنند . آخرین نگاه قوچ و شاید آخرین شکارِ آرش. .

عکس آرش و شکار قوچ در جوانی

 آرش برایمان تعریف می کند قبل ازاینکه شکار را کنار بگذارد، خواب عجیب و ترسناکی می دیده که مثل یک هشدار، دائم تکرار می شده و این کابوس وحشتناک طی مدتی طولانی ،آرامش و خواب راحت را از زندگیش می گیرد . با این حال او بخاطر نمایش مهارت در تیراندازی و شاید غرور جوانی  دست از شکار نمی کشد ! تا اینکه مرگ یکی از عزیزانش و پس از آن چند پیشامد اتفاقی و ناگوار دیگر، زندگیش را کاملا به هم می ریزد . بقول خودش یک فروپاشی کامل ! می گوید: ” آن موقع از لحاظ احساسی این وقایع را به ریختن خون حیوان ربط دادم و با خودم عهد بستم نه تنها شکار را برای همیشه کنار بگذارم ، بلکه حافظ حیات وحش باشم و مخصوصا به احیای گوزن قرمزِ منطقه خودم کمک کنم . انگار از وقتی این تصمیم را اجرا کردم ، همه چیز روبراه شد . حالاحداقل خواب راحتی دارم !”  بعد با شوق برایمان می گوید : “باورتان نمی شود ولی وقتی در جنگل تنها هستم ، گوزن ها از من فرار نمیکنند . احساس می کنم همانقدر که من برای حفظ آنها تلاش می کنم آنها هم پشتیبان من هستند .”

مرتضی می گوید : آرش در حال حاضر یکی از حافظان جدی حیات وحش هزارجریب است و احترام خاصی در بین محیط بانان و اهالی منطقه دارد .

آرش طهماسبی شکارچیِ سابق و حافظ محیط زیستِ اکنون

عصرکه می شود ما هم  برای اولین گشت آماده می شویم و لباسهای استتارمان را می پوشیم. از قبل به ما گفته اند که لباسهایمان رنگهای جنگلی داشته باشد و مثل محیط بانها تا حد امکان همرنگ طبیعت باشیم ، مخصوصا سفید ، آبی و قرمز نپوشیم .

هیجان زده ام . یک جایی خوانده بودم که خیالات ما درباره یک مکان ، بیشتر اوقات می تواند بهتر از واقعیتی باشد که پس از رسیدن به آنجا باهاش روبرو می شویم . پس بهتراست خیالبافی نکنیم و با یک سفر واقعی رودر رو بشویم .ولی من نمی توانستم جلوی خیالات و هیجانم را برای تجربه ای که تا بحال نداشته ام بگیرم .

می آییم توی حیاط و قبل از گشت عصر مرتضی و آرش برایمان از گاو بانگی می گویند . اینکه این اصطلاح به دوره جفت گیری مرال ها گفته می شود و در این دوره مرال های نر با آوایی بلند مرال های ماده را به جفت گیری و مرال های نر را به رقابت ومبارزه دعوت می کنند .

این صدا معمولا بسیار بلند است و از فواصل دورهم شنیده می شود وبه دلیل شباهتش به صدای گاو به گاو بانگی معروف شده است. البته در گویش محلی به مرال  ، ورزا یا گو و به گاو بانگی وَرزا چِمر یا گوچِمر می گویند .

عکس راست (من درلباس استتار) – عکس چپ (ما درحال گوش دادن به اساتید)

حالا چرا این قضیه در شهریور و مهر اتفاق می افتد ؟ چون طول بارداری مرال هشت ماه است و زمان جفت گیری جوری تنظیم شده است که بچه ها ( گوساله ها) در بهترین زمان سال یعنی بهار سال بعد به دنیا بیایند .

مرتضی تاکید میکند که هیچ پوشش آرایشی یا عطر و ادکلن نداشته باشیم ، چون مرال ها فوق العاده به بو حساس هستند . با این مقدمات با سه ماشین میرویم تا ابتدای جنگل و اولین پیمایش را قبل از اینکه غروب بشود، شروع می کنیم .ابتدای مسیر جنگلی ، بندِ کفش ها را سفت می کنیم و با گامهای سریع ولی نرم و بی صدا ، سربالایی تند را به سمت بالای جنگل طی می کنیم .   با اینکه کوهنوردم در تمام طول راه نفسم تند میزد و نمیدانستم قرار است با چه چیزی روبرو بشوم .

ما ابتدای پیمایش جنگلی

رسیدیم ایستگاه محیط بانی (که آرش از قبل ، ورودمان به منطقه را هماهنگ کرده ) وکمی با دوستان محیط بان و همیارانشان  صحبت کردیم .

ایستگاه محیط بانی
ایستگاه محیط بانی

حمید یاسمی  محیط بان منطقه ، پدرام اشرفی ، همیارِ محیط بان و علی حسن پور عکاس محیط زیست هستند. حمید در بین محیط بانها به خوش خنده ترین و خوش اخلاق ترین معروف است . همه چیز را با خنده تعریف می کند . برایمان  میگوید که یک بار یک شکارچی برای فرصتِ فرار،  آبجوش را توی صورت حمید می پاشد و حمید  تا همین الان درگیر دادگاه است ! نمیتوانم باور کنم که حتی این ماجرا را هم  با لبخند تعریف می کند !

آرش ما را در جاهای مختلف بین صخره ها مستقر کرد . روی زمین چمباتمه زدیم و شروع به دوربین کشی کردیم .

استقرار و دوربین کشی

وقتی سر و کله ی اولین گله ی مرال ها پیدا شد و توی دوربین دو چشمی دیدیمشان ، از ذوق همه ی نصایح درباره بی حرکت بودن را فراموش کردیم . توی سرو کلۀ هم می زدیم که برویم و تصویر واضح را از دریچه دوربین عکاسی خفن مرتضی ببینیم . تصویر مرال نرِ بزرگ و با شکوهی در دوربین خودنمایی می کرد ! پدرام ، ذوق ما را که دید بی خیال عکاسی شد و گذاشت که بچه ها از دوربینش استفاده کنند تا مرال ها را بهتر ببینند . سارا و محمد که تجربه بیشتری داشتند ،  خیلی حرفه ای تر جاگیر می شدند  و به راحتی  مرال ها  را پیدا می کردند . سارا را تحسین می کردم که در چنین سنی چنین علایقی داشت و همزمان حسرت می خوردم که در سن او شانس داشتن چنین تجربه ای را نداشتم .

مرتضی و دوربینش
پدرام (همیار محیط بان ) و دوربینش
تصویر مرال نر از دریچه دوربین مرتضی

 آرش که تلاش  می کرد ما را به آرامش دعوت کند با  نشان دادن یکی از مرال های نر که دوازده خال بود برایمان گفت که خال یعنی چه ؟ مثلا اگر میگویند مرال دوازده خال ، یعنی روی هر شاخش شش تا شاخک دارد . طول شاخها معمولا بین ۵۰ تا ۷۰ سانت است که گاه تا صد سانت می رسند .

دو شاخک کوتاه جلوی پیشانی هم دارند که بهشان گرگ کُش یا بقول آرش گرگ زَن می گویند . درست است  که شکارچی اصلی و  طبیعی مرال ها ، پلنگ است ، ولی خرس و گرگ هم تهدید به حساب می آیند . این شاخها گاهی باعث دردسر بزرگی برای مرال نر می شوند . یعنی به وقتِ شاخ و شانه کشیدن بین نرها ممکن است شدت جنگ جوری بشود که شاخهایشان در هم درگیر شود و دو رقیب هیچوقت نتوانند از هم جدا شوند و بمیرند  !

شاخ های مرال در زمستان می افتد و مرال بیچاره چون وسیله دفاعی ندارد ، سعی میکند در این مدت زیاد آفتابی نشود . در  تابستان دوباره شاخ های جدید با یک روکش کرکی و مخملی و نرم در می آید که وظیفه خونرسانی به شاخ را دارد . زمانی که شاخ به رشد کافی رسید گوزن با مالیدن شاخ به  تنه درختها این پوشش مخملی را جدا میکند  و بعد از مدتی  شاخ چوبی سخت نمایان میشود و سال بعد ،  دوباره روز از نو.

شاخ مخملی و شاخ چوبی (عکس از اینترنت)
مرال نر (عکس از مرتضی اسلامی)
من وسعید در حال نگاه کردن به عکسهای بی کیفیت دوربین خودمان! 

 گرگ و میش غروب که شد ،  برگشتیم به طرف دشتِ پشتِ سرمان و به پیشنهاد آرش ، به سمت کوه روی زمین نشستیم و سکوت کردیم . درآن غروب زیبا ، صدای بانگ مرال ها دشت را پر کرده بود . همینطور که هوا تاریک تر میشد همه چیز ساکت و ساکت تر می شد  . به یکباره دشت غرق در سیاهی و سکوت مطلق شد و من که روی علف های سرد و خیس نشسته بودم  یکهو وحشت تمام وجودم را گرفت : با خودم فکر میکنم نکند یک پلنگی چیزی از پشت به ما حمله کند ! نگاه میکنم هیچ نمی بینم .گوش می دهم ، هیچ صدایی نیست ، هیچی .

چشم هایم را می بندم . در خیالم میبینم که یک گوزنم ، شاید  یک جایی در زندگیِ قبلی ، یک جایی در ماضیِ بعید ، به درخت پشت سرم  تکیه میدهم و با خودم فکر می کنم ، شاید اینجا دقیقا همان جایی است که الان باید باشم ،همان جایی که سالها قبل بوده ام و فراموشش کرده بودم .اصلا شاید سفرِمن دقیقا از همین جا شروع می شود ، از همین  جدا شدن از احساس امنیت ، از همین رها شدن از وحشت اتفاق های نامنتظر .

 چشمایم رو باز میکنم .همان لحظه احساس میکنم من هم جزیی از این جنگل هستم  و بعد از آن دیگر از هیچ چیز نمی ترسم ! بودایی ها می گویند : ” انسان ، حیوان و طبیعت ، سه رکن از مثلث وجود هستند” . در آن لحظات با تمام وجود این جمله را درک می کردم .

در راه برگشت هیچکس حرفی نمی زد و ما کاملا بی صدا با نور چراغ های هد لایت بر گشتیم پایین . رسیدیم  خونه ، (عجیبه که به همین زودی بهش می گفتیم  خونه !) امید آتشِ منقل را به راه کرده و با چای تازه دم منتظر ما بود . گفتگوهای دور میز با دوستان ، در کنار آتش تا شام طول کشید .

آتش و گرما و چای

مرتضی که تخصصش پستانداران است ، درباره فصل مستی مرال برایمان حرف می زد و من به این فکر میکردم : آیا برای گوزن ها هم عشقی در مسیر انتظار وصل جریان دارد ؟ یک عشق خیال انگیز و پر از رویا که به این مستی ختم‌ می شود ؟ ولی مرتضی با توضیحات تخصصی ، خواب و رویا را از سرم پراند . او درباره قوانینِ غریزه و طبیعت از دیدگاه زیست شناسی توضیح میدهد و اینکه این مستی و گیجی چطور باعث می شود تا شکارچیان از فرصت استفاده کنند و مرال ها که هشیاری لازم برای فرار ندارن را شکار کنند… کاش میشد به دوران پیش از تمدن برگردیم ، آنجا که انسانها فقط برای رفع گرسنگی شکار میکردند . نه برای سرگرمی و تفریح .

شکار گوزن در سنگ نگاره تیمره

بعد دوباره به یاد شاخی می افتم ، و در دلم میگویم : شاید برای او حتی مُردن در اینجا بهتر از زندگی کردن در اسارت باشد .

بعد از شام صدای سازِ آرش همگی را به درونِ خانه دعوت می کند . آهنگ  پاپیون* را می نوازد . به استیو مک کویین ونقشه های فرارش فکر میکنم و به دگا و اینکه چرا نرفت ؟! و بعد آرش تا آخر شب ساز میزند ،آهنگ هایی از تئودوراکیس،از منفرد زاده… گاهی با آکوردئون و گاهی با کیبورد و ساز دهنی همزمان ! تمام درخواستی های بچه ها را می زند از میشل استروگف تا سلطان قلبها و بلاچاو . بین هر آهنگ هم یک خاطره ی خنده دار می گوید . در میان اشک و خنده روی فرش نشسته ام و به نگاه آرش در عکس روی دیوار خیره شده ام که اصلا شبیه این آرش که ساز می زند نیست ! انگار به دو آدم متفاوت نگاه میکنم . حالا بخوبی می دانم چطور یک تغییر هوشمندانه و به هنگام ، می تواند شروع اتفاقات خوب باشد .

آرش آکوردئون می زند و امید کاخن

صبح روزِ بعد ساعت سه و نیم بیدار می شویم . نیم ساعت وقت داریم آماده بشویم  برای گشت صبحگاهی . سرمای روز قبل باعث شده یک لایه بیشتر به لایه های لباس هایمان اضافه کنیم . می روم توی حیاط و بالا را نگاه می کنم . آسمان صاف است وستاره ها نزدیک و بسیار روشن و درخشان هستن . صورت فلکی شکارچی را میبینم که گاو را نشانه رفته است . یادم می آید در زبانِ مازنی به مرال میگویند اِشکار گو (گاو شکاری) وگیج می شوم . احساس میکنم اگر عجله نکنم ، شکارچی موفق به شکار گاو می شود! یک مشت آبِ سرد میزنم به صورتم و خواب از سرم می پرد .

صورت فلکی شکارچی در آسمان

* اشاره به فیلم پاپیون (1973) با بازی استیو مک کویین در نقش اصلی(پاپیون) وداستین هافمن (دگا) . داستان دو زندانی و نقشه های فرارشا ن . در سکانس پایانی فیلم ،  دگا تصمیم گرفت فرار نکند و بماند !

 گشتِ روز دوم را از یک مسیر جدید شروع می کنیم .امروز ساکت تر شده ایم ، ولی درست زمانی که فکر می کنیم هیجانمان کنترل شده ، آرش رد پاهای پلنگ و مرال را توی جنگل پیدا می کند و نفسمان توی سینه حبس می شود .البته بعدا می فهمیم جای پای پلنگ در حقیقت رد پای سگ بوده ، ولی رد پای گله ی مرال ها واقعیست .

عکس راست (رد پای سگ (که اول فکر کردیم پلنگ است !)) – عکس چپ (اندازه دست سارا و رد پای مرال)
ما در حال بررسی جای پاها

این دفعه خیلی سریع درجاهای خودمان مستقر می شویم و بصورت پلکانی روی تپه می نشینیم وبا راهنمایی لیدرها خیلی سریع، مرال ها را توی دشت پیدا می کنیم . یک گله که همگی ماده و فوق العاده آرام هستند،  رو به بالای تپه در حرکتند .

آرش و دوربین مرتضی
حرکت گله مرال های ماده به سمت بالای تپه

یکی از مرال های ماده خیلی زیباست. هر بارکه  برمی گردد و به طرف ما نگاه میکند ، همگی مثل یک مجسمه ،بی حرکت و طلسم می شویم تا حضورمان را احساس نکند ! آنقدر نزدیک است  که حتی با دوربین قدیمی ما هم می شود چند عکس خوب گرفت .

مرال ماده ای که نمی شد فهمید ما را دیده یا نه !

مرال ها زندگی اجتماعی دارن و معمولا نرِ غالب با گروهی از ماده ها برای خودش خانواده ای تشکیل می دهد ، ولی به غیر از فصل گاو بانگی معمولا نرها با هم در یه دسته و ماده ها و گوساله ها با هم در دسته دیگری زندگی میکنند . ما در این دسته هیچ مرال نری ندیدیم . یاد شاخی می افتم ، پارسال دو ماده ای که کنارش بودند را بدون هیچ علتی بردند و اکنون تنهاست . تمام تلاشهایم برای پیگیریِ علتِ بردن ماده ها تا الان بی نتیجه بوده . کاش قدرتش را داشتم و می توانستم او را به محیط زیست طبیعی اش برگردانم تا گروه خودش را درست کند و مثل همنوعانش زندگی کند .

بعد از چند ساعت که دست و پایمان از سرما کاملا بی حس شد ، بالاخره رضایت دادیم که برگردیم . وقتِ برگشتن ، جنگل که تازه پاییزش را شروع کرده بود ، در زیباترین حالت خودش بود . ساعاتِ اولیه طلوع خورشید و بازی نور و سایه منظره ای بدیع خلق کرده بود . می گویند بچه مرال هایی که بهار بدنیا می آیند ، بر خلاف پدر مادرشان خالهای سفید دارند که بهتر بشود در طبیعت  پنهانشان کرد. این بچه های خال خالی ، مثل همین لکه های نور هستند که با بازی خورشید و برگها و سایه ها کف جنگل ایجاد میشوند . نسیم خنک ، جنگل نمناک ، گرمای خورشید و ستون های زیبای نور لابلای درخت ها ،  همه ی گروه رو سرحال کرده بود .

باریکه های نور از میان درختان
گوسالۀ خال خالی (عکس از اینترنت)

عکس دسته جمعی و یادگاری گرفتیم  و وقتی به پایین و پایان جنگل رسیدیم، علیرضا وسط آن همه قشنگی ،  با گاز و کتری سفری برای همه قهوه درست کرد

علیرضا قهوه درست می کند
از راست : علیرضا ، سارا ، آرش ، منصوره ، آزاده ، من ، سعید ، مرتضی

همیشه لذت های ساده را ستایش کرده ام . همین لذت های کوچکی که شاید اصلا به چشم نیایند . مثل همین لیوان قهوه  که  دوستی مهربان در بهترین زمان ومکان ممکن به دستت می دهد ، همین حال خوب در کنار دوستانِ نو یافته  و همین بارش مِه صبحگاهی روی صورتم …

در راهِ برگشت با دوستان ،علاوه بر لیوان های خودمان ، زباله هایی که در جنگل ریخته شده بود را هم جمع کردیم و آوردیم  پایین . درست است که این زباله ها مال ما نیست ولی این جنگل، این طبیعت که مال ماست.در واقع  هستیِ این زمین ، هستی ماست !

امید با صبحانه  داغ و اخبارداغ تر منتظرِ ماست . همزمان که ما در حال صرف صبحانه ایم ، اوخبرها را تفسیر و قیمت دلار را چک  می کند . با نیمرو و چای داغ و شیرین انرژی دوباره می گیریم .تا ظهر وقت آزاد داریم تا کمبود خوابمان را جبران کنیم وبرای گشتِ عصر آماده بشویم ، هر کسی برای خواب و استراحت به گوشه ای پناه می برد.آزاده و سارا در حیاط مَت پهن میکنند و یوگا تمرین می کنند . جوراب هایم را در می آورم  و با پای برهنه روی چمن های حیاط راه می روم وهمانجا دراز میکشم . به آسمان که آبیِ آبیست خیره می شوم  . ابرها با سرعت عجیبی در حال حرکت و تغییر شکل هستند و آفتاب گرمِ اول پاییز وجودم را گرم می کند. فکر میکنم : کاش تمام دنیا همین شکلی بود، شبیه همین چند دقیقه ،همین قدر آرام ، همینقدر روشن . ما بودیم و آسمان و آفتاب ، خنده بود و صلح  و آزادی …

به خواب عمیقی می روم و وقتی چشم باز می کنم ، بوی خوبِ برنج و ادویۀ کاری همه جا رو پر کرده .

امید خان و جادوی طعم ها!

امید بریانی هندیِ بی نظیری درست کرده که حتی توی خودِ هند هم شبیهش را نمی شود پیدا کرد. مرتضی دانه های فلفل سیاه را از  برنج جدا می کند، می گوید نمی توانم بخورم . به اصرارِ بچه ها یک دانه فلفلِ نکوبیده می خورد.  امید اخبار لحظه به لحظۀ ایران و جهان را به ما می رساند . هراسِ جنگ مثل یک افعی ، بی هوا می آید و یک گوشه ازذهنمان چمباتمه میزند و فلفل سیاه های توی بریانی هندی یکی یکی زیر دندانمان منفجر می شوند . مرتضی هنوز دارد آب می خورد و سرفه میکند .

در گشتِ عصر باز هم مسیرتازه ای را می رویم . پشت پرده های استتار که فقط توی فیلم های مستند حیات وحش دیده بودم پنهان می شویم . با وجود اینکه به جای پارچۀ مخصوص ، پارچۀ استتارمحیط بانی فقط چند متر گونی کنفی است ، ولی بازهم برای ما همه چیز خیلی سینمایی و جادوییست  ! دوربین ها را در روزنه های تعبیه شده جاسازمی کنیم .

عکس راست (مرتضی، سعید ، من و محمد) – عکس چپ (پشت گونی های استتار)

به انتظارمی نشینیم … نیم ساعت ، یک ساعت و دو ساعت …و هیچ . هیچ مرالی در دشت نمی بینیم  . از سرما منجمد شده ایم ولی هیچکس تکان نمی خورد . انگار امروز به آدمهای دیگری مبدل شده ایم و عجله ای برای هیچ چیز نداریم ! صبورهستیم و آرام و از سمفونی مستانۀ مرال ها که از دوربگوش میرسد ، بدون هیچ هیجان اضافه ای لذت می بریم .

 با خودم فکر می کنم شاید در حالی‌که سخت مشغول تلاش و جستجوی چیزی در بیرون هستیم ،  قسمتی از خود مان را که هرگز نمی‌دانستیم آن ‌جاست ، در درونمان کشف می کنیم .

از دور حمید یاسمی را می بینیم که به سمت ما می دود و می گوید : “مرال ها اون بالا بودن ” ولی برای دیدنشا ن دیگر دیراست ، چون تا به بالای دشت برسیم هوا کاملا تاریک شده .

حمید یاسمی در حال صحبت با گروه

شب ، حمید و علی به دعوت آرش ، برای شام به بومگردی می آیند و از خاطرات با مزه شان برایمان تعریف می کنند

دلبر روباه محیط بانی که دمپایی می دزدد و همۀ اموالش را در زیر خاک پنهان می کند !

حمید از تاثیرات خوب  تورهای گاوبانگی هم می گوید  و اینکه این تورها اگر اصولی برگزار بشود ، وجود ما و امثال ما میتواند عملکردی مثل همیاران محیط بان داشته باشد و همچون یک سپر دفاعی کار را برای شکارچی ها سخت تر کند . تصمیم می گیرم سال بعد بصورت داوطلبانه زمان بیشتری را درمنطقه بمانم و برای حفظ این گونۀ ارزشمند بخشی کوچک از مشارکت مردمی باشم . حمید می گوید که تلاش های آرش و مرتضی و همکارانشان نه تنها در افزایش شمار مرال ها تاثیر دارد ، بلکه برای بهبود اقتصاد مردم بومی روستا مفید است . وقتی مردم روستا بدانند که گردشگری سودی برایشان خواهد داشت ، خودشان هم برای حراستِ حیات وحش منطقه علاقمند و پیشقدم میشوند و این یک بازی دو سر بُرد است. همان چیزی که به آن  گردشگری پایدار می گویند .

عکس راست (علی حسن‌پور) – عکس چپ (حمید یاسمی)

حمید حسابِ دقیق جمعیت مرال ها را هم داشت ولی من دلم نمی خواهد آمار را بشنوم که قبلا چقدر مرال بوده و الان چقدر. میترسم با هر بار شمردن کمتر بشوند ! مثل پول های عیدی که مادر بزرگم میگفت : نشمرید کم میشه !

 با حرف های حمید کمی به آینده امیدوارتر می شوم و میدانم :

  “این ذره ذره گرمیِ خاموش‌ وارِ ما ، یک ‌روز بی‌گمان ، سر می زند جایی و خورشید می‌شود .”*   

امید کوبیده درست کرده است و دوباره مهارتش در آفرینش طعم های تازه را به رخ می کشد.

*قسمتی از شعر باور نمی کند از سیاوش کسرایی

  فردا روز آخر است . گشت ها تمام شده ، ولی آرش و مرتضی می گویند شما بهترین گروهی بودید که ما در این چند سال داشته ایم و یک گشت اضافه برای صبح به ما جایزه می دهند . صبح با نظم بیدار می شویم و سر وقت آماده ایم .آرش که روز اول می گفت :”برای گاو بانگی یک نفر کمه ، دو نفر زیاد”  حالا به ما می گوید ” آفرین ، دیگه حرفه ای شدید ، لازم نیست هی تذکر بدم !” امروز چشم هایمان باز شده ، به اطرافمان بیشتر دقت می کنیم و جای پای مرال ها را براحتی تشخیص می دهیم .در راه درختی را می بینیم که تنه اش پر از خط و خش است و بوی عجیبی می دهد . یاد می گیریم که مرال نر برای تعیین قلمرو به درخت شاخ میزند و پوست درخت را میکَند . کنارِ شاخِ مرال نر غده های عرقی وجود دارند که بوی آن با عطرِ این درخت ترکیب می شود و مرال ماده را به خودش جذب می کند . سرخ ولیک ها را می بینیم که مزه زالزالک میدهند . قارچ های تازه درآمده را نگاه می کنیم که همیشه جذابیت جنگل هستن و گل های بنفش زیبایی شبیه به گل زعفران که  پاییز می رویند و قبل از بهار از بین می روند ، برای همین به آنها می گویند  گلهای حسرت ، یعنی در حسرت دیدار بهار می مانند !

بعد از صبحانه با آزاده می روم تا  گشتی در روستا بزنم ، یک خانه تاریخی و قدیمی هست که تصمیم می گیریم ببینیمش . متاسفانه هماهنگی با صاحبخانه که دوست آرش است امکان پذیر نیست .آزاده می پرد روی دیوار زمین خالی کنار خانه تا بتواند از خانه عکسی بگیرد . به آزاده میگویم : “اگه میدونستم به این خوبی می پری روی دیوار ، خوب شاه کلیدم رو میاوردم و به گنجِ خونه قدیمی دست پیدا می کردیم ” نمیداند باور کند یا بخندد ! قرار می گذاریم سال بعد حتما با صاحب خانه هماهنگ کنیم که داخل خانه را که خیلی از تزیینات خاصش تعریف میکنند ببینیم . با خودم فکرمیکنم چقدر روستاها ظرفیت ایجاد درآمد از طریق گردشگری را دارند ، ظرفیتی که می تواند ازتخریب مکان های تاریخی به  بهانۀ یافتن گنج جلوگیری کند .                            

گنج واقعی ، نگهداری از میراث یک سرزمین

  تا وقت ناهار دور میز می نشینیم و در مورد همه چیز حرف می زنیم ،  از ستاره ها ، از اسطوره ها ، از تاریخ ، از گذشته ، از آینده و از ایران . امید خان پردۀ آخر را با مرغ تُرشِ بی نظیرش نمایش می دهد . منتظر خبرهای تازه از امید هستیم ، ولی او امروزبی حوصله و ساکت است . هیچ نمی گوید و این بیشتر از اعلام اخبارش ما را نگران و مضطرب می کند !

بلافاصله بعد از ناهار آماده می شویم برای برگشت به سمت تهران . لباس هایمان رو عوض میکنیم و بعد از چند روز استتار، دوباره رنگ می گیریم . از آرش و امید برای همه چیز تشکرمی کنیم و عکس دسته جمعی می گیریم . یکی از بچه ها هدیه یادگاریش را به آرش می دهد ، یک مجسمه چوبی به شکل مرال  !

مجسمه چوبی مرال

 داریم ماشین ها رااز پارکینگ در می آوریم که یک باره صدای  بانگ یک مرال رو می شنویم که از فاصله ی خیلی نزدیک  شنیده می شود ! همگی با دیدن منبعِ صدا می خندیم .

 می بینیم آرش بوسیله یک شاخ کَل (بز کوهی نریا پازن* ) ، بانگ مرال را تقلید می کند، مهارتی که در دوران شکارچی بودنش یاد گرفته . آرش طهماسبی دم درِ پارکینگ آخرین درس را به ما می دهد  :

” به این میگن گوکَل ، اینم یه ترفنده که شکارچی ها به کار میبرن تا مرال رو گول بزنن و به سمت خودشون بکشونن”

*پازن درایران باستان نماد باروری بوده وهمگی امیدوار می شویم این نشانه ای  برای بدنیا آمدن گوساله ها در اردیبهشت سال بعد و ازدیاد جمعیت مرال ها باشد .

تقلید بانگ مرال با گوکل
تابلوی کنار جاده با علامت خطرعبور پلنگ : جان مرا حفظ کنید!

با سه ماشین همگی به سمت تهران حرکت می کنیم  ، منصوره و علیرضا و محمد هم با ما به تهران می آیند . مرتضی در راه داستان ستاره دریایی ها را تعریف می کند .” مردی که ستاره های دریایی هایی که به ساحل افتاده بودند را در دریا می انداخت ، و همه به او بیهوده بودن کارش را گوشزد می کردند ومی گفتند تمامی ساحل پر از آنهاست ، تو نمی توانی همه را نجات دهی وکارت تاثیرسودمندی  ندارد . او در حالی که یک ستاره دیگر در آب می انداخت ، گفت: ولی این یکی را که می توانم نجات دهم ، برای این یکی موثر بود !” داستانی تکراری که قبلا شنیده ام ، ولی انگار این بار برایم معنایی تازه یافته . به راستی تا به حال چند بار سعی کرده ام یک ستاره دریایی را نجات دهم؟

سرِ راه به پیشنهاد مرتضی ، یک سر رفتیم  چشمه علی دامغان و من مبهوت درخت هزار ساله و کهنسالش شدم . درخت غول آسایی که چندین بار ازهرطرف قطعش کرده اند و هر بار از یک جای دیگر شاخه های جدیدی داده است ! می روم داخل فضای تهیِ درون درخت ، تا از آن زیر به بالای درخت نگاه کنم .ازعظمت درخت متحیرمی شوم . به یکباره می فهمم چرا عاشق این سرزمین هستم . سرزمینی که اگرمثل ورق های یک کتاب قدیمی ، حتی درحال ازهم پاشیدن باشد ، ولی هنوز می شود آن راخواند، و در لابلای برگ برگش هزاران راز را دوباره کشف کرد . سرزمینی مثل ریشه های تنومند درخت کهنسالِ چشمه علی که هنوزاز اعماقِ آن چشمه ای به درازای یک تاریخ می جوشد.       

هیچ سفرنامه ای هرگزبه دلتنگی درختان اشاره نکرد*

انگاردلمان نمی خواست به تهران برسیم ، راه را دورتر کردیم و رفتیم  به سمت منطقه حفاظت شده پَروَر تا کَل و بزها رو ببینیم . در کمال ناباوری ، درست روبروی محیط بانی چند گلۀ ماده دیدیم که بسیار نزدیک بودند و بخاطر مجاورت با محیط بانی کاملا احساس امنیت می کردند . آنجا مرتضی برایمان گفت که این ها هم فصل  کَل مستی  دارند که البته کمی دیرتر شروع می شود .

در حال یافتن کل و بزها

*قسمتی از شعردرختان از سعید انصاریان

منطقه پرور
منطقه پرور
مسیر برگشت

بالاخره رضایت دادیم از منطقه ی هزار جریب خارج  شویم ! آخرِ شب در نزدیکی تهران ایستادیم  تا مسافر های هم مسیر راهشان را جدا کنند . از مرتضی تشکرکردیم که خارج از زمانِ گشت ها ، ما را برای دیدن چشمه علی و کل و بزها برده . همان جا از دوستان خوبمان خداحافظی کردیم و همگی با هم قرار گذاشتیم  تا بزودی در یک سفر دیگر با هم همراه شویم .

بدرود با همسفران و پیمان دوستی

              رسیده ایم تهران . اینک از نو غریبه ای در حیات متمدنم ! اگر آنجا خانه بود پس من کجا هستم؟!

ابن بطوطه می گوید : “سفر در هزار مکان غریبه به تو خانه می‌دهد ، سپس چون غریبه‌ای تو را در سرزمین خودت رها می‌کند

فکر می کنم : چقدر راههای نرفته داریم ، چقدر جاهای کشف نشده که یک بار زندگی کردن کفاف دیدن همه را نمی دهد . شاید برای همین است که سفرنامه می نویسیم و می خوانیم . فرصت دیدن همه جا را که نداریم . ولی شاید با خواندن سفرنامه ای بتوانیم  سفر روی بال آرزوهایمان را آغاز کنیم و با مسافر قصه همراه وهم قدم شویم .

به زمانی فکر میکنم که نه موبایل و دوربین عکاسی بوده و نه حتی تلویزیون و رادیو و تلفن … انسانها منتظر کسی بوده اند که از راهی دور می آمده  تا برایشان قصه ای تعریف کند و بگوید در جاهای دیگر دنیا چه خبر است و مردم دوردست چگونه اند .

ما نیازمند قصه ایم و چه چیز غیر از داستانِ  خاطرات  سفر ، یک قصه را جادویی و شنیدنی می کند ؟  باورم نمی شود که به همین زودی تمام خیالات پیش از سفرم تبدیل به خاطره شده اند !

بیخود نیست که آرش نور آقایی می گوید : سفر حد فاصل  بین خیال و خاطره است

تجربۀ گاو بانگی برای من تجربۀ شگفت انگیزی بود ، تمرین صبر وسکوت و به تمامی چشم و گوش شدن . شاید نوعی تجربۀ کشف و شهود . شادی های کوچکی که هر لحظه با شنیدن هر بانگ ، به جشنی زیبا و با شکوه مبدل می شدند . وقتی همگی چهارِ صبح در جنگل زیر ستاره ها قدم برمی داشتیم  ، می اندیشیدم  : شاید ما آخرین بازماندگان انسان های گذشته باشیم که در میان مصائبشان رویا می بافتند و راه خاکی را به راه شیری وصل می کردند .

حالا هر وقت به آسمان نگاه می کنم جبار شکارچی را نمی بینم که به سمت گاو نشانه رفته است ، صورت فلکی کمان را می بینم ، تیر و کمان در دست مردی به کهنسالی دماوند .  تیر با جان او رها می شود و جایی دور میان مرز ایران و توران فرود می آید .

 صبح روز بعد میروم  پارک روبروی خانه مان برای پیاده روی  و یک سر به  شاخی میزنم . شاخهاش را می شمرم ، یک طرف پنج و سمت دیگر شش شاخک دارد . باید از آرش بپرسم  یازده خال است یا دوازده خال ؟

امروز بطور عجیبی  نا آرام است و مدام نعره میزند . یک بانگِ بیهوده  برای رقیبی که وجود ندارد و یاری که نیست ! از پشت میله ها بلوط هایی که برایش آورده ام را بهش می دهم و آرام می شود.

می نشینم روی نیمکت پارک ، و چشم هایم را می بندم .

یک لحظه در خیالم میبینم که یک گوزنم ، شاید در زندگی قبلی ، شاید یک جایی در ماضی بعید ، شاید یک جایی که الان فراموشش کرده ام .

دورخیز میکنم و مثل سرخ پوستِ دیوانه ای که از قفس پرید* ، از روی میله ها می پرم اینطرف . با تمام توان می دَوم و آزاد و رها در اعماق جنگل های هیرکانی ناپدید می شوم .

مرجان آریایی نژاد ، مهر هزارو چهارصد و سه

*اشاره به فیلم دیوانه از قفس پرید با نام اصلی  پرواز بر فراز آشیانه فاخته . در سکانس پایانی ، چیف (کاراکتر سرخپوست) از آسایشگاه روانی فرار می کند .

این وب‌سایت از کوکی‌ها برای بهبود تجربه وب شما استفاده می‌کند.